خرید بک لینک

در روایت است رسول خدا(ص) هنگامی که به سمت مدینه می آمدند

بر مردی وارد شدند و بعدها وقتی که حضرت به مدینه آمدند و به مقاماتی

رسیدند به آن مرد گفته شد که حضرت همان شخصی است که بر تو وارد

شده بود و اکنون به این مقام رسیده.


مرد با خود فکر کرد که چه چیزی از حضرت(ص) بخواهد؟! آمد نزد

رسول خدا(ص) و گفت: یا رسول الله مرا می شناسید؟

حضرت پرسیدند: تو کیستی؟

گفت: من همان کسی هستم که فلان روز بر من وارد شدید.

حضرت فرمودند: چه می خواهی؟

خوب فکر کرد و گفت: صد تا شتر با ساربان..

حضرت سر فرو انداختند و گفتند: حاجتش را بدهید.

و بعد فرمودند: چه شده که این مرد از آن پیرزن یهودی همتش کمتر شده؟

و اشاره کردند که وقتی برادرم موسی(ع) می خواست از مصر بیرون

بیاید مامور شد که جنازه ی یوسف (ع) را نیز با خود ببرد.

گفتند اگر کسی آشنا باشد همان پیرزن بنی اسرائیل است. موسی(ع)

آمد و به او گفت: مادرمیدانی آن جنازه کجاست؟

گفت: بله

موسی(ع) گفت: بگو

پیرزن گفت:چه بگویم؟

موسی(ع) گفت: بگو..هرچه بخواهی می دهیم..بهشت؟

گفت:نه..علی شرطی.._یعنی هر چه من می خواهم_

موسی(ع) متحیر بود ..خطاب آمد:قبول کن .. تو نمی دهی ما می دهیم.

پیرزن گفت:اینکه در رتبه ی تو باشم!!!



اینقدر همت و وسعت نگاه!!! پس جای بسی شکر و حمد است

و ازنعمت های خدا بر ماست که او ما را به خودمان واگذار نکرده

وگرنه نه بر خودمان می بخشیدیم و نه بر دیگران!

******************************************

شهادت پیامبر گرامی اسلام(ص) تسلیت باد

التماس دعا

برچسب: نویسنده: الینا کریمیان تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 8:16

صفحه بندی